دلم می خواد داد بزنم
بعضی وقتاادم دلش می خواد داد بزنه . گمونم منم الان تو اون وضعم . چرا نمی دونم . راستی چقدر خوب بود ادم مثل سیب زمینی بود نه . بی رگ و بی احساس اون وقت هیچ چیزی دور و برش نمیتونست عذابش بده . یکی گفت مثل سیب زمینی شدی . یکی می گه سر کاری . من الان موندم این دو تا واژه با هم چه نسبتی دارن . اصولا چرا باید واسه من به کار برن . مگه من تا حالا واسه کسی به کار بردمشون . مهم نیست . تجربه زندگی بود . اینم می زاریم رو حساب خوش اومدای دیگه . خوب اونم این جوریا با ما حال می کنه .
به قول محمود که همیشه می گه :"هر کی واسه ما یه جو معرفت ر و کرد واسش خر وار خروار معرفت رو کردیم " ولی قافل از انکه دیگه دوره این حفا گذشته . بابا الان دیگه فصل بی رگ بودنه .
از این اراجیف و سفسطه های که بافتم گمونم هیچی در نیاد . بهتره بچسبیم به خود خودمون .خودی که دیگه دارم یواش یواش گمش می کنم .
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد .
نه بیداری نه دیداری
نه دستی بر سر یاری
مرا اشفته می دارد چنین اشفته بازاری
بزار از ابر سنگین نگاهم بازم بارون دلتنگی بباره
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:19  توسط فریاد
|
