تبليغاتX
به یاد آرزوهایم

به یاد آرزوهایم

به یاد ارزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

                                                بیا کز چشم بیمارت هزارن رخت بر چینم

خوب بعد یه قرن اومدیم آپش کنیم خداییش چیزی نبود که بنویسم اخه فکر می کنم ادم نباید حرفای دل رو بنویسه ما هم که هر چی داریم حرف دله . البته این فکر اخیرا به مغزم خطورکرده البته  اگه مغزی مونده باشه.

خوبمی خوام امشب واستون قصه بگم          قصه های دلمو تو می دونی

عجب.....عجب.....عجب ....این بالایی یعنی چی اون وقت ....

خوب این و بگم یه سوال که یه خاطره رو زنده کرد...چند وقت پیش یکی گیر داده بود که داداش تو میونت با دخترا چطوریه گفتم نپرس گفت چرا گفتم چون خرابه از علت جویا شد گفتم نپرس گفت می پرسم گفتم خوب باشه بپرس ...بالاخره مجبور شدم که اعتراف کنم ...

عجب خاطره ای ....جونم برات بگه که یادمه یکی از این شبای قشنگ شهرمون با یکی از دوستان محترم رفتیم تو شهر از قضا اون شبم از شانس ما شب نیمه شعبان بود که بر و بچه های گرگانی ملتفت هستن اون شب تو گرگان چه خبراستهیچی ما هم حقیقتن اون موقع تو اوج بچه مثبتی بودیم داشتیم می اومدیم پایین که جلومون خوردیم به یه گروه از پسرای سرگردون که دو تا دختر سر گردون تر از اونا رو حلقه زده بودن و داشتنبه ارومی طیر الارض می کردن ...هیچی من دیدم داره دیر می شه به دوستم گفتم بزن از کنارشون بریم بابا حال نداریم هییچی افتادیم تو سبقتاز کنار این گروه ظاهرا ارام اقا تا اومدیم رد بشیم که البته رد شدیم دیدم از پشت سر یه چیزی فکر کنم کیف بود خورد تو ملاج من ...

ظاهرا اقایون محترم به خانمای محترم تر از خودشون در حین رد شدن من پشت پا زده بودن که نزدیک بود منجر به سقوط خانم بشه و ایشون هم بنده رو ضارب حدس زده بودن و ضربه قشنگی رو نواختن کردن بله و بدین ترتیب بود که میونه من و دختر خانما شکر اب شد.

عجب...عجب....عجب.....عجب ضربه ای بود...کار پدر روبرتو کارلوسم نبود خداییش

مجبورم مجبور ...می فهمی ...مجبور !!!

خداییش اون شعر اول پست به ااین متن زاغارت می خوره اصلا .اشکالی نداره ما می خورونیمش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 0:49  توسط فریاد  |