تبليغاتX
به یاد آرزوهایم

به یاد آرزوهایم

به یاد ارزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد

زندگی زیباست

بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست

خوب بعد این مدت یکنواختی چهارشنبه قرار شد بریم شاهرود که رفتیم با عمو ورضاو پسر عمو ها خوب موقع کوچ بود بعد از ظهر چهار شنبه رفتم زنبورستان عمو تنها بود رسیدم دیدم حسابی خسته شده لباسا رو هم عوض نکردم رفتم تو کار کندوها رو ردیف کردیم که باز امشب داد ابوذر در نیاد چون طاقت نیش خوردن رو نداره این بچه دم دمای غروب بود که رضا هم رسید این بچه کاراش همیشه دقیقه نودیه..

ساعت هشت ماشینا رسیدن و شروع کردیم به بار کردن و طبق معمول بگو بخند ها هم شروع شد در این حین بود که از یه کندو لشکر مهاجمین ریختن بیرون ...رضا جیم کرد من روی ماشین واستادم و البته  نتیجش این بود که چند تا نیش نوش جان کنمعمو سریع جلوشون رو بست و بالاخره بار زدن تموم شد و حرکت به سمت شاهرود و مجن ...

۲ صبح رسیدیم مجن و بار رو خالی کردیم بعد نماز رو خوندیم و تخت خوابیدیم ...خواب اونجا می چسبه ساعت ۱۱ بود که رضا رو با مشت و لگد بیدار کردم و رفتیم بعد از صبحونه یه بازدیدی کردیم و بعد نهار رفتیم خونه پسر عمو توی شاهرود ...توی راه به یه باغ زدر الو رسیدیم رفتیم با بچه ها تو باغ و با اجازه صاحب باغ زرد الو جمع کردیم محمود زیادی خورد گمونم چون رفت تو ماشین نشست و دیگه بیرون نیومد ...

هیچی اونجا قرار شد شب بریم ابشار شاهرود ...غروب که شد حرکت کردیم به طرف ابشار ..جای با صفاییه رفتیم بالا از اونجا می شد همه چراغای شهر رو دید نمایی مثل زیبا شهر گرگان رو داره البته به اونجا که نمی رسه رفتیم بالا و یه فرش انداختیم و رضا هعم بساط چایی رو ردیف کرد ... یه یکساعتی اونجا بودیم و صفا شد بالاخره...خیلی شلوغ بود ...اخر شب برگشتیم مجن و رفتیم تو بنه یکی از بچه خوابیدیم

مجن یه منطقه کوهستانیه که پر از گون و اویشن و گلهای کوهیه و هوای خیلی خوبی داره تقریبا می شه گفت سرده لااقل شباش که اینطوریه و ما یخ می زدیم ..مردم اونجا هنوز تو قالب سنتی زندگیشون هستن و اکثرا دامدار و کشاورزن و خیلی ساده تو خونه های گلیشون زندگی می کنن ...خونه هاشون بوی خاک و سادگی می ده ...در کل ادمای خون گرمی هستن ....هنوز باغای گیلاس اونجا نرسیدن قرار شد چند هفته دیگه بریم گیلاس خورورن

این سفر هم خیلی خوب بود و لازم

بسیار سفر باید              تا پخته شود خامی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 9:20  توسط فریاد  | 

یورولدوووووووووووووووم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:6  توسط فریاد  | 

کاش

    چشم من بیا من و یاری بکن                          گونه هام خشکیده شد کاری بکن

    هر چی دریا رو زمین داره خدا                      با تموم ابرای آسمونا

    کاش که می داد همه رو به چشم من                تا چشام به حال من گریه کنن

 

  کاش امتداد لحظه ها تکرار دوباره با تو بودن بود!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:1  توسط فریاد  | 

عکس

این روزا  این صحنه ها زیاده راستی به این چی می گن ؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:0  توسط فریاد  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:29  توسط فریاد  | 

سلام

متاسفانه وبلاگ قبلیم با اسم شهر من بوسه بر خاکت طی یک اقدام نا جوانمردانه توسط خودم منهدم شد و در آن واحد پس از انفجار دچار عذاب وجدان شدم و تصمیم گرفتم که دوباره وبلاگ رو بسازم با  یک اسم دیگه و  یک آدرس جدید .

 خب این پست رو تصمیم گرفتم که ادامش بدم ولی قبل از اون این عکس گرگان رو بزارم و بعد اون حرفام رو بگم...

من همیشه افتخار می کنم به این که گرگانیم و هر وقت ه یکی از وبلاگهای بچه های گرگان رو میبینم به قولی ذوق زده می شم چون اون حس ناسیو نالیستی رو تو وجود خودم دارم یعنی هم شهری ام برام مهم هستن که چیکار می کنن وامید وارم که این وب نوشتنا هم باعث ایجاد دوستی بیشتر با هم باشه

ولی متاسفانه تو وبلاگ فقیدم که اسمش هم شهر من بود یکی از همین دوستا اومد و گفت که با یکی از بچه های  گرگان که اونم وب می نویسه  بحثشون شده یه کم برام غیر قابل هضم اومد ...

فکر کنم بهترین چیزی که بین ادما می تونه باشه دوستیه اونم از نوع احترام متقابل... دوستای خوبم بچه های با حال گرگان و همچنین مریم و بابک بهتره که  همه با هم دوست باشیم هر چند که اینتر نت یه دنیای مجازی و می شه گفت خیالیه ولی بازم می شه همینجا هم با هم دوست بود ....حرف کلاس و این حرفا رو هم نزنین ...لینکاتون رو راه بندازین

ببخشید از حرفام  ولی من هر چی به ذهنم بیاد سریع می نویسم .امیدوارم که کسی بدش نیومده باشه

فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای هر چی  بچه گرگانی که مرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:13  توسط فریاد  |