مثل ابرها...
آب می شوند!
با این تفاوت که گوش شهر را کر نمی کنند و
تنها بالشتشان خیس می شود!
گاهی سیاهچاله ها فقط خودشان را می خورند
و ماه فقط سنگ آسمان را به سینه می زند!
به یاد ارزوهایم سکوتی می کنم بالاتر از فریاد
مثل ابرها...
آب می شوند!
با این تفاوت که گوش شهر را کر نمی کنند و
تنها بالشتشان خیس می شود!
گاهی سیاهچاله ها فقط خودشان را می خورند
و ماه فقط سنگ آسمان را به سینه می زند!
با تو آسان می شود از دست سختیها گریخت
رو به سوی ظلمت شبهای بی فردا گریخت
بی تو ای آزادی ای والا کلام
گر نباشی در میان باید که از دنیا گریخت
به امید اینکه ازاد باشیم و ازاد زندگی کنیم و ازاد بمیریم . ازاد .....ازاد ...... ازاد
شبی از پشت یک تنهایی نمناک بارانی ،تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم .
برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تورا از بین گلهایی که در تنهاییم روییده با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی ؟
دلم حیران و سرگردان چشمانی ایست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را
در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .همین بود آخرین حرفت.
ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را برای اشکی از جنس غروب
و ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا .
شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمیدانم کجا ،تا کی ،برای چه ،
ولی رفتی و بعد از تو باران چه معصومانه می بارید .
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد .
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره ی مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس و بارانی بود .
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد
که من بی توتمام هستی ام از دست خواهد رفت.....
کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد .
وبعد از رفتنت دریاچه بغضی کرد .
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من بی آنکه می دانم تو هرگز یاد مرا باعبور خود نخواهی برد.
هنوز آشفته ی چشمان تو ام برگرد !
ببین که سر نوشت انتظار من چه خواهد شد .
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم .
ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست ،
و من در امواج پاییزی ترین ویرانی یک دل،
میان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر
نمی دانم چرا؟
شاید به رسم پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شمع شب من امشب چرا بدون ریختن اشک می سوزی
چه زیبا اطراف را روشن ساخته ای و خود آب می شوی
من نیز پروانه ای هستم که از زیباییت آنقدر لذت می برم که
سوختن بالهایم را احساس نمی کنم . بسوزان شمع من که
سوختن در آتش تو زیبا تر و ستودنی تر از پرواز در باغ
ریا است ..
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در
عرش کبریایی خود نداری . من چون تویی دارم و تو خود نداری .
هر وقت که گیر می کنیم یادمون ازش می افته . چقدر خوبه ادما همیشه گیر باشن .خدایا گیرتیم ![]()
ابوالفضل
مسجد ولی عصر
مهدی مختاری
خوب تو این روزا هر کسی یه جوری حال می کنه . خوب عشق کردن منم با ابالفضله . شب عاشورا رو تو مسجد ولی عصر فرهنگیان حال کردیم با صدای حاج مهدی و روزه ابالفضل و گریه های های های . اما تو یه چیزی حیرونم .....
این صدای تپش قلبم نیست در حسینیه دل سینه زنیست
مگه هر کی که بد شد دل نداره
اگه عشقش مرا حاصل نداره
اگه آدم بدا عاشق نمی شن
به والله دل کمه دنیا رو می دم
اگه عشقت نبود اینجا نبودم
گرفته عشق تو کل وجودم
تو که از دل ربا ها دل ربودی
در عشقت چرا بر من گشودی
شب شد. خورشيد رفت...
آفتابگردان دنبال خورشيد ميگشت ناگهان ستاره اي چشمک زد
آفتابگردان سرش را پايين انداخت. آري.... گلها هيچوقت خيانت نميکنن
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم شد
شعلها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند
موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دور ی چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
به قول محمود که همیشه می گه :"هر کی واسه ما یه جو معرفت ر و کرد واسش خر وار خروار معرفت رو کردیم " ولی قافل از انکه دیگه دوره این حفا گذشته . بابا الان دیگه فصل بی رگ بودنه .
از این اراجیف و سفسطه های که بافتم گمونم هیچی در نیاد . بهتره بچسبیم به خود خودمون .خودی که دیگه دارم یواش یواش گمش می کنم .
دلم تنگ است
دلم می سوزد از باغی که می سوزد .
نه بیداری نه دیداری
نه دستی بر سر یاری
مرا اشفته می دارد چنین اشفته بازاری
بزار از ابر سنگین نگاهم بازم بارون دلتنگی بباره
من از تو می نویسم کلام ساده ای
تو از من می نویسی که پر آوازه ای
رسیده وقت رفتن نشسته تو چشام
سکوت مبهم تو شکسته تو صدام
برای کوچ آخر تو همراه منی
برای دل بریدن دلیل رفتنی
می مونه کنج سینم هوای انتظار
می خونم شعر رفتن تا برگرده بهار
تو دریای نگاهت شکسته قایقم
تو دنیای بزرگت غریبی عاشقم
برای شعر خوب تو می خونم
مسافر وقت رفتن خداحافظ نگو
تو کوله بار عشقی سفر تا راه دور
که زیر سایبون تو می مونم
سفر تا انتها تو هم با من بیا تو ای همراه من تموم لحظه هام
تو تنها عاشقی برای قصه هام بیا با من بمون تو نبض جاده هام
خوب اینم اخر قصه ما . من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست. مسافر ما هم رفت .
من احمد یه مسافر
مثل یه قصه, زیبا
مثل یه خواب کوتاه
من اسمت رو گذاشتم,
قشنگترین اشتباه...
این طایفه را غصه رنج دگران نیست
ای هم سفران باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامت گر ما رهگذران نیست
غالب رو عوضش کردم وقتی وارد شدم حس کردم همون وبلاگ قبلیه وبلاگی که یکی از دوستام قالبش رو انتخاب کرده بود ....شهر من بوسه بر خاکت!!!
براش سه تا فاتحه بفرستین![]()
اهنگشم عوض کردم..کف نرفتمااا ..خودم اپلود کردم عاشق این اهنگ بودم اهنگ وب ستاره و خیلیای دیگه
گیرم که در باورتان به خاک نشستم و ساقه های جوانم از ضربه های
تبرهاتان زخم دار است...............با ریشه چه میکنید؟!!
گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای پرواز را علامت ممنوع
می زنیدبا جوجه های بنشسته در آشیانه چه می کنید
گیرم که می زنید گیرم که می بریدگیرم که می کشیدبا رویش ناگزیز جوانه
چه می کنید...

آمین...
بیا کز چشم بیمارت هزارن رخت بر چینم
خوب بعد یه قرن اومدیم آپش کنیم خداییش چیزی نبود که بنویسم اخه فکر می کنم ادم نباید حرفای دل رو بنویسه ما هم که هر چی داریم حرف دله . البته این فکر اخیرا به مغزم خطورکرده البته اگه مغزی مونده باشه
.
خوبمی خوام امشب واستون قصه بگم قصه های دلمو تو می دونی ![]()
عجب.....عجب.....عجب ....این بالایی یعنی چی اون وقت ....
خوب این و بگم یه سوال که یه خاطره رو زنده کرد...چند وقت پیش یکی گیر داده بود که داداش تو میونت با دخترا چطوریه گفتم نپرس گفت چرا گفتم چون خرابه از علت جویا شد گفتم نپرس گفت می پرسم گفتم خوب باشه بپرس ...بالاخره مجبور شدم که اعتراف کنم ...
عجب خاطره ای ....جونم برات بگه که یادمه یکی از این شبای قشنگ شهرمون با یکی از دوستان محترم رفتیم تو شهر از قضا اون شبم از شانس ما شب نیمه شعبان بود که بر و بچه های گرگانی ملتفت هستن اون شب تو گرگان چه خبراست
هیچی ما هم حقیقتن اون موقع تو اوج بچه مثبتی بودیم داشتیم می اومدیم پایین که جلومون خوردیم به یه گروه از پسرای سرگردون که دو تا دختر سر گردون تر از اونا رو حلقه زده بودن و داشتنبه ارومی طیر الارض می کردن ...هیچی من دیدم داره دیر می شه به دوستم گفتم بزن از کنارشون بریم بابا حال نداریم هییچی افتادیم تو سبقتاز کنار این گروه ظاهرا ارام اقا تا اومدیم رد بشیم که البته رد شدیم دیدم از پشت سر یه چیزی فکر کنم کیف بود خورد تو ملاج من ...![]()
![]()
![]()
ظاهرا اقایون محترم به خانمای محترم تر از خودشون در حین رد شدن من پشت پا زده بودن که نزدیک بود منجر به سقوط خانم بشه و ایشون هم بنده رو ضارب حدس زده بودن و ضربه قشنگی رو نواختن کردن بله و بدین ترتیب بود که میونه من و دختر خانما شکر اب شد.
عجب...عجب....عجب.....عجب ضربه ای بود...کار پدر روبرتو کارلوسم نبود خداییش![]()
مجبورم مجبور ...می فهمی ...مجبور !!!
خداییش اون شعر اول پست به ااین متن زاغارت می خوره اصلا .اشکالی نداره ما می خورونیمش![]()